طرق السلوک الاسما

به سان آن لب شیرین به خسروان دادم!!!تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی

خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست.

خشونت، گاهی حتی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند.
نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته ...

خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد جذاب تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد.

خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.

مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده ...

خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان مادر *** ها، *** ها، خواهر *** ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسارهایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

خشونت، آزار تحقیر پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود

خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها

می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست.

کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماه ها و سال ها گرفته می شود گاهی هیچ وقت وهیچ وقت ترمیم نمی شود

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و درحضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت: من بااین همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعونپرسید: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده نشوی؟ شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٤ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

بعد از مدت ها در خاطرم یک پاراگراف از نوشته های دفترچه خاطراتم نقش بندی کرد! امیدوارم از خوندنش لذت ببرید

به خدا گفتم : « بیا جهان را قسمت کنیم آسمون واسه من ابراش مال تو دریا مال من موجش مال تو ماه مال من خورشید مال تو ... »

خدا خندید و گفت : « تو بندگی کن ، همه دنیا مال تو ...من هم مال تو

 

بار الهی تو خود میدانی که برای رضای تو چگونه دست غم به سینه یندگانت زدم تا تنها و تنها تو را در قلبم به مهمانی بپذیرم نه کسی دیگر!!!

ولی

اکنون پشیمانم ، پشیمان

کنون تازه میفهمم دیدار چشمان زیبای تو در گنجینه قلب بندگانت نهفته است!!!

دستم را بگیر و فرصتی دیگر بر بالینم افکارم بریز

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

امروز را به جرئت میتونم یکی از بهترین روزهای زندگیم یاد کنم! روزی که به یمن و منزلت رسیدنش بعد از ٢٣سال غفلت و به سر بردن در نیستی بیدار شدم! اگرچه تو این مدت مرده بودم ولی امروز دوباره متولد شدم!دوباره نفس میکشم تا بتونم راه رفتن را از نو سر بگیرم

در حدیث است که حضرت موسی(ع) در مناجات کوه طور،

عرض کرد: « یا اله العالمین » (ای خدای جهانیان)،

جواب شنید: « لبیک »

سپس عرض کرد: « یا اله المحسنین » (ای خدای نیکو کاران)،

جواب شنید: « لبیک »

سپس عرض کرد: « یا اله المطیعین » (ای خدای اطاعت کنندگان)،

جواب شنید: « لبیک »

سپس عرض کرد: « یا اله العاصین » (ای خدای گنهکاران)،

جواب شنید: « لبیک،لبیک،لبیک ».

ادامه در قسمت ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

خداوندا...! اگر من به تو بد کردم ، تو را بنده ای دیگر بسیار است. اگر تو با من مدارا نکنی مرا خدایی دیگر کجاست؟!

سر به زیرم اما ذهنم در بند زلف دیگری است. میدانم...! میدانم که بایستی خانقاه دل من تنها معتکف بتکده روی تو باشد... ولی... چه کنم که دگر تاب پریشانی ندارم؟! بیا و این بار نیز دستم بگیر!میدانم که به جز شانه های وجودت کسی را پشت و پناه این دل غمگینم نیست!میدانم که به جز تو جملگی در وقت نیاز مرا ترک کنند می دانم به خداوندی ات سوگند می دانم!ولی چه کنم؟! چه کنم کین دل غافل من در هوس زیبا نگاری دل ودین به غیر از تو بفروخته؟!چگونه شرمگین مباشم که دیگری را در برابر دیدگانت در جایگه تو برگزیدم؟!میدانم...!آری میدانم من همان شیخ صنعانم میدانم!این نبود آنچه تو میخواستی ، آن نبود آنچه من میخواستم! بیا و باز دستم بگیر تا بفهمم شاید هنوز خرده امیدی برای بازگشت است.

دیگر فرقی نمی کند تمام روزهایم بارانی باشد یا سبز... همین که حوالی خانه ی توام ، برایم کافی است! همین که رایحه ات اینجا می پیچد مرا بس... می خواهم عریان ترین حرفهایم را ... یاد چشمهایت بیاورم... کمی با من باش

        تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

                          من به اندازه زیبایی تو غمگینم

به یاد بهترین دوستان مخصوصا ستایش عزیز

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٧ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

عاشق در راه وصول به معشوق به هر کار مشکلی تن در می دهد و همت را عالی میکند. عاقلان تکلیف شرعی و دینی دارند و بی دلان تشریف عشق و دلدادگی. عشق با عقل در ستیز است جایی که عشق درآید ، عقل از آنجا میگریزد. جای شگفت نیست که شوریدگان راه عشق از غم معشوق یک باره جان دهند ، بلکه عجب در این است که عاشق یک روز زنده بماند و چون شمعی فروزان بسوزد و خاموش گردد. درحالی که سوز عاشق از صد شمع بیشتر است ، سوزی است که مایه از درون دارد. حاشا که دمی برافروزد و نسوزد. عاشقان را مسجد بالای دار است. در چنین مسجدی هر که را راه نیست که بتواند چون منصور حلاج به خون خود وضو سازد. آنگه که سر و دست منصور را به زاری زار بر سر دار بریدند ، همه دست و پایش به خون آلوده شد. گفتندش ، ای شوریده ایام! چرا همه اندام خود را به خون آلوده کردی؟! جواب داد: آنکس که بر عشق آگاه گردید از خون خود وضو سازد.

چون در پای تو خار از بهر یار است   

                          گلستانی است آن هریک نه خار است

بسی بر نام او تا کشته گردی    

                          همه اعضا به خون آغشته گردی

چو نام او بود خونخواره تو     

                         کند بر خون تو نظاره تو (*)

 

سر عشق در جانفشانی است. اگر تو را این سر آگاهی نیست از این معنی با تو سخن گفتن سودی نیست. آسیا بر خون عاشقان می گردد ؛ زیرا خون مردان در این راه ارزشی ندارد. این راهی است که گروهی دیده می بازند و گروهی جان. آنکه نه دیده بازد و نه جان در صف عشاق جای نگیرد.

عشق آمدنی است نه آموختنی! عشق و بندگی به خواست و اراده حق بستگی دارد. تو شایسته و لایق عشق ورزی نیستی او باید نور عشق را در دل تو برافروزد تا در او محو گردی و خود را فراموش کنی. پس نور و فروز عشق به اراده خداوند است.از چه غره شده ای؟! از طبقه ایمانت یا دل بندی ات به عشق حضرت حق؟! در ظاهر و باطن هرچه میتوانی بکن شاید بدین حیلت و چاره ، راهی به او یابی و دمساز او گردی و بدین منگر که او کجا و تو کجا. مناسبتی بین تو که مخلوقی و او که خالق توست نیست ، از این جدایی و فاصله بسیار ناامید مباش.

تو منگر کو کجا و تو کجایی    

              عجب باشد اگر نبود جدایی (*)

 

دریای حضرتش بیکران و پرگوهر است. آن کس که به یک جرعه می مست می شود ، دریا را نمیتواند بیاشامد. بین پیاله کش و دریاکش فرق بسیار است. اگر تو مست عشق باشی به یک فرمان میمیری و میسوزی ، ولی هرگاه مست خویش باشی ، از تو چیزی بر نمی آید. ای مخمور تو را "می" باید که از خود رهایت کند. آن چیز که تو را از خویشتن دور میکند آن "می" است ، نه آب انگور. آنکس که مستی باطل را از مستی حقیقی و مست حق را از مست هوی باز نشناسد ، گم شده راه سلوک است.

شیوه معشوق خون خوردن بود   

                          وین ز فرط دوستی کردن بود

دوستی باشد همه در پوستش   

                        دوست دارد آن که داری دوستش

 

پاورقی :

(*) الهی نامه

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٩ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

انسان موجودی ضعیف و ناتوان است ، و جز مشتی استخوان و رگ و پوست که دور آن را گرفته ، چیزی نیست. اگر خاری در پایش خلد مبتلا به جا مانده ، آه و ناله میکند ، زیاد بخورد و شکم را پر کند نفس زنان به جای ماند ، کم خورد ضعف و سستی او را از پای در می آورد. نه یک دم طاقت سرما دارد و نه ساعتی تاب و مقاومت گرما. نه پای صبر دارد و نه تحمل انتظار. به سختی و با فریاد و گریه به جهان دیده میگشاید و با جان کندن از این زندان میرود. از یکی پرسیدند کار دنیا چیست؟! و این خبق کیست؟

چنین گفت او که دروغ است این کار

                       مگس بر دوغ گرد آمد به یک بار

درین وادی همه غولان خویشیم

                         ز اول روز مشغولان خویشیم  *

زمانی که در کار خود درمانده شدیم فغان برمی آوریم و چون بلا بگردید ، آن را از یاد ببریم. ای دریغ بر رنج بسیار ما و غم بی حاصل ما ! اشک و زاری ما در جنب قدرت الهی مقداری ندارد. بخندیم یا بگرییم کس را پروای آن نیست و حکم ازلی تغییر نخواد کرد. اگر هر دو جهان نابود گردد ، زیان و سودی در پیشگاه خداوندی نخواهد داشت! نقش پرگار روزگار ثابت است و حکم تغییر انجام شدنی، تو خواه بنالی و خواه نه ، این پرگار بر صفحه روزگار میچرخد . حیرت تو در برابر حوادث سخت از چیست؟! از چه میپرسی که این چون است و آن چگونه؟چرا این راست است و آن باژگونه؟! چشم باز کن به آرامش موجودات و ثبات نفس یک یک ذات ها بنگر. و چون جوابی برای پرسش های تو نیست به قول عطار در کوی "جان" منزل گیر و جهان را دشمن خود پندار ، دنیا را به دیوان مردم خوار واگذار ، و چون کرکس گرد این مردم مگرد ، قدم به بازار نیستی و عدم گذار ، آنچه باطل است از پیش بردار. راه حق اگر نفس فرتوت تو را برنمی انگیخت پی قوت این دنیا نمی رفتی! بت این نفس کافر را بشکن و به راه دین رو ، سستی را جایز مدان که در کار دین جز درستی و راستی نیست.

     در مقامرخانه خاک همه چیز را درباختی ، جوانی را دادی ، پیری را خریدی ، چشم پرنور و دل روشن خود را در کنج گلخن این عالم سوختی ئ از دست بدادی ، و خویشتن را به شهوت و غفلت بیالودی. اکنون وقت آن است که سر از کوی خرابات به در آری ، شادی ها کردی و کام ها راندی ، ذره ای از حرص و آزت کم نشد. مویت سپید گردید ای پیر خرفت بیدار شو !

غم خود خور که کس را از تو غم نیست

                              چه میگ.یم تو را حقا که هم نیست

زمرگت گر کسی دل ریش دارد

                                زخود ترسد که آن در پیش دارد

کسی کز مرگ تو بسیار گرید

                                   زمرگ خود بترسد زار گرید  *

---------

پاورقی ؛

*) اسرارنامه عطار نیشابوری

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۳٠ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

همه مخلوقات جهان مخلوق یک خالق هستند. در پیشگاه خداوندی هیچ کدام را بر دیگری مزیت و برتری نیست و لذا به چشم حقارت در غیر خود منگرید ، از خواجه جنید پرسیدند: تو بهتری یا سگ؟! جواب داد: من از عاقبت خود آگاه نیستم و از این روی نمیتوانم جواب قاطعی بدهم. اگر با ایمان از دنیا بروم میتوانم بگویم از سگ بهترم؛ ولی اگر بی ایمان بگذرم ، ای کاش یک موی سگ باشم

    سگ راه نشین و انسان کاخ و کوخ نشین همه موضوع دست یک استادند و مخلوق یک  آفریننده سگ از قالب قدرت خداوندی جدا نیست. پس برتری تو بر او از چیست؟

سگان در پرده پنهانند ای دوست

                                      ببین گر پاک مغزی بیش از این دوست

   که سگ گرچه به صورت ناپسند است

                                 ولیکن در صفت جایش بلند است

بسی اسرار با سگ در میان است

                                  ولیکن ظاهر او سد راه است *

و چون سگ را در بارگاه الهی این مقام است، پس فزونی جستن تو بر او حرام است. تو از مشتی خاک آفریده شدی. چندین چرا می لافی؟ آنکس که در این جهان چون خاک متواضع و فروتن باشد، در آن جهان پاک تر و عالی مرتبت تر خواهد بود.

الف.عبدالعاصی

-------

پاورقی :

*الهی نامه عطار نیشابوری

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٧ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

ما می بینیم که پیغمبر اسلام در ۲۳ سال رسالتش ،
اسلام و تمام احکام و عقایدش را در همان سال اول مطرح نکرد ؛

به تدریج مطرح کرد : اول مسئله توحید را طرح کرد
و تا ۳ سال هیچ کلمه دیگری بر آن اضافه ننمود :
(( قولوا لا اله الا الله تفلحوا ))
خوب ، نماز چیست ؟ هنوز نمی خوانند !
روزه چیست ؟ هیچ !
حج ؟ اصلا ندارد !

زکات ؟ اصلا !
قید و بندی ، حدودی ، عملی ؟ اصلا
یک چیز فقط فکری است همین است که بتها را
در ذهنشان و اعتقادشان نفی کنیم و به خدا معتقدشان کنیم.
بنابر این کسانی که در ۳ سال اول مسلمان شدند
و به توحید معتقد شدند و مردند ،احتمالا « شرابخوار » بودند ،
« نماز نخوان » ، « روزه نگیر »‌ ، « حج نکن » ، و …. بودند
بعد از اینها در سال هفتم ، هشتم حجاب مطرح می شود ؛
یعنی بعد از هجده ، نوزده ،بیست سال کار روی مردم حجاب را مطرح می کند.
همچنین مسأله شراب مطرح می شود. شراب را چگونه طرح می کند ؟
از همان مکه نمی گوید که
« آهای مردم ، آهای ملت ، آهای عرب ها ،
تا به توحید معتقد می شوید ، باید دیگر تمام کارهایتان راست و ریست باشد »
! نه ! کی ؟ در سال های آخر بعثتش مسأله شراب را مطرح می کند .
محمد (ص) گفت :
((فیهما اثم کبیر و منافع للناس و اثمهما اکبر من نفعهما))
یعنی گناه دارد و نیز برایتان منفعتی دارد ؛
اینطور نیست که من آدم متعصبی باشم ،
ارزشش را ندانم و نفهمم ؛ نخیر ، قبول هم دارم ، درست ! اما زیانش بیشتر است .
شنونده در برابر چه کسی قرار می گیرد ؟ یک آدم روشنفکر که شعور دارد ،
تعصب ندارد و شراب را ، به صورت تابویی ،جنی ،
غولی نجس ، و متا فیزیکی و غیبی تلقی نمی کند ؛
اما به خاطر اینکه زیان های اجتماعی و انسانی زیاد دارد ،
در عین حال که منافعش را هم قبول دارد و می شناسد ، نفی اش می کند .
آدم حرف او را گوش می دهد ؛
اما هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید ، « موسیقی حرام است » ،
ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیده
و نه اگر بشنود می فهمد ، گوش نمی دهد !
ای کسی که می گویی « غنا» حرام است ،
اصلا تو می فهمی « غنا » چیست ؟
اصلا تو این را که این موزیک حماسی است
یا ملی است یا علمی است ، تشخیص می دهی ؟!
موسیقی هزار شعبه دارد ، تاریخ دارد ، نقش های گوناگون دارد ،
بنابراین وقتی که تو فتوا می دهی « حرام است » ، هیچکس گوش نمی کند ؛
برای اینکه تو نمی فهمی که چیست !

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٥ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

'خواجه نصیر الدین ' دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :

در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟

من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .

خواجه نصیر الدین فرمود :

ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا شبانگاه, راه بر او شناسانده شده است

اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.

من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از 'غوتمه ( بودا ) 'در خاورزمین تا 'مانی ایرانی' در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند

آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود را بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد

اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان ' اما ' و ' اگر ' دارد .

در اسلام تو را می گویند :

دروغ نگو .... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست

غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست

قتل مکن .... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .

تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

و این ' اماها ' مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمان به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می شمرد

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٧ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست ،سنگت می کند
کج نهادی پا ی لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می دهد
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

در طنین خنده ی خشم خدا
نیت من در نماز ودر دعا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست



ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

 

خدایا دلم می خواهد شکایت کند ، پیش تو از من شکایت کند : اعتراض کند ، داد بزند و در آخر مشت هایش را به میز بکوبد خدایا در دادگاه تو من متهم شده ام و دلم شاکی ؛ شاکی از من ، از افکار پوچ من ، از اینکه به راحتی دروازه عقل و دلم را باز گذاشته ام تا شیطان در آن جولان بدهد . دلم از دست من عصبانی است . چون پنجشنبه پیش به چشمانم اجازه ندادم بگریند ؛ آنقدر که دلم سبک شود خدایا ! من به یک وکیل مدافع نیاز دارم ! دلم خشمگین روبروی من ایستاده است . قلبم تند تند می زند ، عرق کرده ام ، دلم می گوید ؛ از همه بدیهایم می گوید . از اینکه وقت نماز دلم را به دست افکار پوچ و بی اساس میسپارم ، از اینکه وقت دعا دلم را زیر هزاران حاجت و نیاز بی اساس دفن میکنم . دلم از سنگ های سیاهی می گوید که روی زلالی اش گذاشته ام دلم از توبه های نکرده ام می گوید و من ساکت گوش می دهم و عرق شرم می ریزم جلوی این همه آدم که دادگاه را تماشا می کنند پاک آبرویم رفته ، دلم از صدا و سیما هم چند خبرنگار آورده تا همه شبکه ها جریان دادگاه را پخش کنند تو را نگاه می کنم که از بالا با لبخند و سکوت به جیغ و دادهای دلم گوش می دهی . تو با اشاره ای به من آرامش می دهی ، شهامت پیدا می کنم و بلند فریاد می زنم " من پشیمانم ، معذرت می خواهم " صدای همهمه در دادگاه می پیچد . دلم با خشم فریاد می زند " فقط همین؟ " بعد رو به خدا میکند و میگوید " در خواست می کنم او را به ته جهنم بفرستید " با التماس به خدا نگاه می کنم . هنوز با آرامش و سکوت و لبخند ما را نگاه می کند وقت صدور حکم می رسد . یک دفعه دادستان با صدای بلند می گوید " همه حضار بیرون " مردم اعتراض می کند ، دلم هم همینطور > خدا آهسته می گوید : " مگر من ستار العیوب نیستم ؟" نفس راحتی می کشم هیچ کس توی دادگاه نیست غیر من و دلم و خدا خدا می گوید دلم باید برگردد پیش من و من هیچ مجازاتی ندارم دهانم باز می ماند " چرا؟ " خدا می گوید " من تواب و رحیم هم هستم " دلم ناراضی سرجایش باز می گردد و خدا با نگاهش مرا بدرقه می کند . فردای آنروز هیچ کس از دادگاه خبری ندارد حتی تماشاچی های دادگاه

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

سلام و درود بر همه شما عزیزان

خدایی قبول دارم متن این سری کمی سنگین است ولی سنگینی بحث به خاطر زبان نوشته آن نیست بلکه در کل موضوع ارائه شده جای بحث و تامل زیادی دارد از اینرو بنده تا جای ممکن مطلب را از برای شما مختصر کردم تا مورد همه شما عرفان جویان عزیز قرار گیرد

 برای خواندن مقاله به قسمت ادامه مطلب بروید  


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٦ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

ما همه در این جهان مسافریم ، مسافری آواره و حیران در برابر راز خلقت و اسرار جهان. می آییم و می رویم ، نخستین آوای ما در خانواده شادی ها می آفریند و خاموشی شمع حیات ما فریاد غم و درد و اشک حسرت برمی انگیزد. نمی دانیم از کجا و چرا آمدیم و به کجا و چرا می رویم!

چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش؟

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

مثنوی مصیبت نامه با حمد و نعت و ذکر معراج و منقبت چهار یار و حسنین آغاز می گردد و فصلی در رد عقاید کسانی که شعر را مذموم شمرده اند آورده است . سپس اساس و طرح کتاب را بیان می کند و می گوید :

به ظاهر سخنان فریفته مشوید و آن را راست مپندارید. به باطن مطالب توجه کنید تا حقیقت را دریابید. عطار در آنجا که سالک با ملائک سخن می گوید ، بر عرش و کرسی گذر می کند و با عناصر و موالید طبیعت به گفت و گو می نشیند و سپس از انبیا استفادت می نماید ، می گوید این زبان حال است نه زبان قال : زبان قال کذب است و زبان حال صدق . آنچه تو در این ماجراها می شنوی از زبان حال و فکرت است ، باورش دار و آن را محال مپندار. این شیوه سخن چون اجتهاد است و به آن اعتقاد باید داشت.

سالک به هدایت پیر ، راه خود را آغاز می کند. این سالک ، فکر انسان است. فکری که از ذکر مستفاد می شود. فکر یا عقلی است یا قلبی . فکر عقلی از وهم و نقل مایه می گیرد و معتبر نیست . مرد کار و سالک راه را فکری قلبی باید تا بر مراتب و اطوار خلقت آگاهی یابد. هر که را این فهم حاصل شد در دریای اسرار غوطه خواهد خورد.

سالک فکرت سفر خود را از ملائک آغاز می کند. نخست از حضرت جبرئیل (ع) که حامل وحی است و پس از آن حضرت میکائیل (ع) و حضرت اسرافیل (ع) و حضرت عزرائیل (ع) و حَمََله ی عرش و آسمان و عناصر چهارگانه . او با هر یک از وجودهای آسمانی راز خود را در میان می گذارد و از آنان استمداد می طلبد ؛ ولی هر یک به زبانی در خور حال ، او را باز می گردانند و گره ایی از کار او نمی گشایند. او نزد پیر خود بازمی گردد . پیری که به صفات الهی متّصف است و مقامی برتر از بشریت دارد. سالک ماجرای گفت و گوی خود را با هر یک از ملائک و دیگر مقامات برای پیر باز می گوید. پیر با بیانی بسیار جذاب و مهیّج پاسخ می دهد و وی را رهبری می کند. پس از بیست و هشت مرحله ، سالک با کمال نومیدی به آستان انبیاء روی می آورد.

اینجا شیخ بسیاری از حقایق توحید و اسرار معرفت را با شور و سوزی دل انگیز بیان می کند و زبان فقر را از زبان پیغمبر (ص) به سالک می آموزد و او به پنج وادی نفسانی که عبارت است از : حسّ ، عقل ، خیال ، دل و جان رهبری می کند.

 

 

در این سیر انفسی و آفاقی بسیاری از حقایق و دقایق عرفانی را عطّار برای خواننده روشن می کند.در نوشته های آتی در سیر آفاق و انفاس هر یک از پنج وادی نفسانی مذکور به تشریح  خواهیم پرداخت.

چاپ شده در ماهنامه موج خمینی‌شهر

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢۸ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

شهادت مولای متقیان حضرت علی تسلیت باد

از آنجایی که بنده خودم را در شان و مقامی نمی‌بینم که بخواهم فی الباب شان و منزلت بزرگ مردی چون علی لب به سخن گشویم پس سکوت اختیار کرده و به گماشتن چند عکس زیبا فی الباب ایشان بسنده می‌کنم


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۱٩ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

 دلنوشته های ادبی میرزا افشین به آدرس زیر منتقل شد

 

دلنوشته  افشین گلکار

 

 

راستی بهره یادآور بشم مطالبی که دارای مضامین عرفانی بده در همین وبلاگ نوشته خواهد شد

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٥ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

عبد صالح خدا « رجبعلی نکوگویان » مشهور به « جناب شیخ » و « شیخ رجبعلی خیاط » در سال 1262 هجری شمسی، در شهر تهران دیده به جهان گشود. پدرش « مشهدی باقر » یک کارگر ساده بود. هنگامی که رجبعلی دوازده ساله شد پدرش از دنیا رفت و رجبعلی را که از خواهر و برادر تنی بی بهره بود، تنها گذاشت.رجب علی نکوگویان در روز دهم شهریور ۱۳۴۰ هجری شمسی و در سن ۷۹ سالگی درگذشت . قبر او در ابن‌بابویه شهر ری است.از دوران کودکی شیخ بیش از این اطلاعاتی در دست نیست.شیخ پنج پسر و چهار دختر داشت، که یکی از دخترانش در کودکی از دنیا رفت.

مرحوم شیخ رجبعلی خیاط در دیداری که با حضرت آیة الله سید محمدهادی میلانی داشت؛ تحول معنوی خود را چنین بازگو نموده است که:«در ایام جوانی (حدود 23 سالگی) دختری رعنا و زیبا از بستگان، دلباخته من شد و سرانجام در خانه‌ای خلوت مرا به دام انداخت، با خود گفتم: «رجبعلی! خدا می‌تواند تو را خیلی امتحان کند، بیا یک بار تو خدا را امتحان کن! و از این حرام آماده و لذتبخش به خاطر خدا صرف نظر کن.» سپس به خداوند عرضه داشتم:دو زانو می نشست، به پشتی تکیه نمی‌کرد، همیشه کمی ‌دور از پشتی می‌نشست. ممکن نبود با کسی دست بدهد و دستش را زودتر از او بکشد. خیلی آرامش داشت. هنگام صحبت اغلب خنده رو بود. به ندرت عصبانی می‌شد. عصبانیت او وقتی بود که شیطان و نفس سراغ او می‌آمدند. در این هنگام سراسر وجودش را خشم فرا می‌گرفت و از خانه بیرون میرفت و آن گاه که خود را بر نفس چیره می‌یافت، آرام باز می گشت.
نکته مهمی که در حسن خلق، مورد توجه شیخ بود و دیگران را نیز بدان توصیه می‌فرمود، این بود که انسان باید برای خدا خوش اخلاق باشد و با مردم خوش رفتاری کند. در این باره می‌فرمود:
« تواضع و حسن خلق، برای خدا، نه برای جلب مردم به سوی خود و ریاکارانه.»

(ادامه مطلب یادت نره)

ماخذ : کتاب کیمیای محبت
 چاپ دوازدهم 1382
 انتشارات دارالحدیث


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٥ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

آرزوها بسیار و عمرها اندک است.پس بهترین چیز را که عمر است در بدترین چیز که دنیاست ، مبازید . ای شگفتا آدمی هنگامی بیدار می‌شود که مرگ وی فرا می‌رسد.محمود غزنوی از ویرانه ایی می‌گذشت ،دیوانه ایی دید کلاه نمدی بر سر گذاشته و بی‌اعتنا بدانچه در اطرافش می‌گذرد ، مستغرق عالم خویش است و سراپا اندوه و غم . محمود نزدیک وی رفت و گفت : تو را چه می‌شودکه چنین اندوهناکی. دیوانه زبان بگشاد و گفت :

گرت زین نمد بودی کلاهی        تو را بودی بدین اندوه راهی

تو در لباس و مقام پادشاهی درد جدایی و سختی زندگانی چه می‌دانی؟موم تا زمانی که با عسل همنشین است از آتش خبری ندارد ، وقتی که از عسل جدا شود و شمع محفل گردد و روشنی بخشد آن وقت دریابد که بر او چه گذشته و چگونه اشک و سوز افسر و تاج او گردیده است .

انسان تا زمانی که زنده است از خویشتن غافل است . آنگاه بیدار می‌شود که مرگ وی نزدیک گردد و مرغ جان از قفس تن پرواز کند . مرغی که به دانه بی‌ارزش و خوارمایه‌ایی اسیر قفس شده و با ذات و شهوات جسمانی پای‌بند گردیده است. و ایا در حالست که

تو را گفتند جان را ده طراوت       تو تن را می‌کنی دائم عمارت

در راه اعتلای جان کوشش کن و از تنبلی و کاهلی بپرهیز.تو در این جهان فرصت کار کردن داری.عمر بر باد مده و قدر بدان!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

سلام و درود

برای گذاشتن پست بعدی لازم دیدم که در طی یک نظر سنجی اطلاعات عمومی مخاطبین وبلاگ را مورد عرض یابی قرار دهم!لطفا به سوال زبر پاسخ دهید:

به نظر شما عدد ۶۶۶ بیان گر چه چیزی است!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()

با سلام و عرض ادب خدمت دوستان گرامی!جا داره از همه شما بابت به تاخیر افتادن به روز شدن وبلاگ عذرخواهی کنم. با توجه به نظرات مطرح شده در نظرسنجی قبلی محتوای این پست را آمیزه ایی از هر دو مورد مطرح شده انتخاب کردم !جا دارد قبل از هر چیز متذکر شوم تمامی موارد ذکر شده حاصل افکار و تصورات فردی بوده و هیچ استنادی به کتب و مکاتب آسمانی ندارد!البته استناد نداشتن آن بدان معنا نیست که محتوای مطالب بی ارتباط با آن کتب است بلکه اگرچه سخنان مذکور دم از گوشه ایی از سخن مکاتب الهی می زند ولی بنده بنا به دلایلی هیچ استنادی برای سخنان خویش ارائه نمی دهم چرا که درصددم قضاوت را به خود شما بسپارم !

در پناه حق موفق باشید!!!

در سخنان پیشین بدین نکته اشارتی داشتیم که  کلید معرفت خدای معرفت نفس خویش است ! چو خود را نشناسی ، دیگری را چون شناسی؟! و همانا گویی من خویشتن را شناسم و غلط میکنی که چنین شناختن ، کلید معرفت حق را نشاید ! تنها اشارتی بر دل خویش نظری فکن و دیده بگشا که در این برهه دو نظر به رویتت آید!یکی جسم تو و دیگری باطن و روح تو!اگر تو را روحیتی خشنود نظاره گر باشد تمامی عالم را به نیکی بنگری و آنگونه است که به الاجبار جسم تو نیز خشنود خواهد بود. گر تو را روحیتی اندوه بار در پیش باشد و هزارن لوازم خشنودی جسمت از هفت آسمان به پای آن بریزی باز هم در غم و ماتم خود خواهی ماند چرا که آدمی به روح خود زنده است نه جسم آن! اگر تو را چشمی ظاهربین در پیش باشد بدین جسم فانی قناعت کنی و گر چشمی باطن تو را نصیب باشد به مرتبه ایی خواهی رسید که به هر اشارتی سوی اشاره را بنگری نه انگشت اشاره را!!! ای بشر ، در وجودت نظاره ایی فکن! دیو سرکش شهوت در بر دیده گانت تجسم یافته !به هر سو می شتابی ، به هر درگهی مشتی می زنی، به پای هر نامردی توسل می جویی!به صد رنج و زحمت ، ساعتی با دیگری  هم بستر می شوی!ساعتی آرام می شوی و لذتش به کام می بری! کنون را سپری کردی ، ساعتی بعد را چه می کنی؟!به کدامین تابان؟به کدامین نیاز؟جسمت را به وصال رسانیدی لیکن با روحت چه میکنی؟ در پی دیگری می روی!آنچه تو را نیاز روح نامند در آغوش دیگری می جویی!با دیگری هم بستر می شوی!دردا و ندامتا که باری تنت را به وصال رسانیدی و روحت را به تباهی! مالامال با این و آن آغوش شهوت گزیدی و آرامش خویش در پی آنان موجویی و حاصلی به ارمغان نمی آریی!اگر تو را سخنی به نام عشق در پیش باشد به هر که بنگری تجسمی جز معشوق خویش در نظر خویش نگنجد! آن گونه است که حق تعالی سخن گوید : ... همانا ما زن و مرد را مکمل دیگری گنجانیدیم چرا که هر جسمی را روحبیست و هر روحی را نیمه ایی گمشده!آدمی چون به تکتمل نرسد چگونه تواند سخن از آرامش سر دهد؟ای فرزند آدم!نظری در خود فکن!جسمت را به تن هر بنی بشری می سپاری و این به سانیست که روحت را در دل دیگری مبحوس کرده ایی؟چگونه تو را امیدی از ندای آرامش باشد که دلت به پای این است و جسمت به پای آن!اگر ظاهربینی راه فریفتگان در پیش گیر!به این سو به آن سو قدم بگذار ، شاید دیده ایی باز شود و تو را به راه سعادتی برد ولی دردا و ندامتا که قدم در سرابی بیش نمی گماری!اما اگر تو را چشم باطن است زنجیر نفس خویش در دست گیر و گوش به فرمان روح خویش باش نه جسم خویش!همانا سعادت تو در این بوده و خواهد بود!

ای فرزند آدم!هر دم از ابلیس ملعون به سان کردارش خرده می گیری اما غافل از آنی که ابلیس در سخنت گوید : "ای کسی که گوی تلبیس از من ربودی ، خداوند طاعت هزار ساله مرا در نیم ساعت به رویم زد . تو شرم نداری که یک ذره طاعت نزد حق می آری؟اگر دو عالم مرا لعنت کنند ، ذره ایی از عشقم به حق کاسته و کم نگردد ، اما تو را ،اگر یک لعنت کند از محنت و غم به یک ساعت فرو خواهی ریخت!"

چرا ابلیس در چشم تو خار و حقیر است؟!او به چیزی خشنود است که دیگران آن را ناخوش می دارند. حق او را ملعون ساخت و او افزون از آن از حق خواست. امر سجده بر وی شد . او چشم فرو بست و به دستور خود حضرت حق غیر حق را سجده نکرد و گفت :

اگرچه لعنتی از پی در آرم          به پیش غیر او کی سر در آرم

به غیری گر مرا بودی نگاهی       نبودی حکمم از مه تا به ماهی

ابلیس عاشق یگانه بود و جز برای معشوق کمر خدمت نبست و بدین جهت آدم را سجده نکرد و آن ساعت که ملعون واقع شد زبان به تسبیح و تقدیس باری تعالی گشود و گفت : لعن تو صد بار مرا خوشتر است از توجه به غیر تو و دوری از بارگاه تو . من به گوینده لعن نظاره دارم نه سخن آن! کسی که سالها جام صاف و مالامال توحید را نوشیده به اندک مایه دردی که در دور اخر نوش کند ، لذت مستی دور نخست را از دست نمی دهد .ابلیس اگر سجده نکرد بدان جهت بود که دریغش آمد دیگری از اسرار و راز حق آکاه شود . می خواست در طریقت توحید فرد و پاک باز باشد.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط افشین گلکار نظرات ()


Design By : Pichak